| یک عاشقانه آرام |
| ساعت ۳:۳٤ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱۸ کلمات کلیدی: عاشقانه آرام |
|
|
|
| دلم برای روشه تنگ شده! |
| ساعت ۸:٥۳ ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۸ کلمات کلیدی: بیروت |
|
|
|
| یک تنهایی عمیق! |
| ساعت ۸:٤۱ ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٤ کلمات کلیدی: بیروت |
|
|
|
| او را به من و مرا به او ... |
| ساعت ۱۱:۱٥ ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٩ کلمات کلیدی: او را به من و مرا به او باز رسان |
|
|
|
| همذات پنداری! |
| ساعت ۸:٤٠ ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٤ کلمات کلیدی: کوالا |
|
|
|

) درختانی سبز و خرم که کوچکترین آثاری از دود و آلودگی را روی برگهایشان نمیبینی. شب که میشد قورباغه ها شروع به آواز خواندن میکردند و برایم جالب بود که قورباغه ها ناله نمیکردند. خیلی شاد بودند. باور میکنید حتی میشد احساس خوشبختی را در چشمهای ریز حلزونهای چمنهای پارکها دید! بیروت زیباست و بیخود نیست که زمانی به عروس خاورمیانه شهرت داشت. تراس اتاقم رو به دریا بود و پنجره آنطرف اتاق رو به جنگل. آنقدر هوا تمیز بود که به هر جا که نگاه میکردی تا افقهای دور دستت را میتوانستی به وضوح ببینی! در بیروت وسعت دید داری. غذاهای خوشمزه عربی به همراه آب و هوایی عالی ناخودآگاه حالت را بهبود میبخشد. از روزی که وارد فرودگاه رفیق حریری شدیم تا لحظه بازگشت آنجل لحظه ای مرا تنها نگذاشت و با این حساب من هیچ نیازی به لیدر تورمان نداشتم. کلیسای حریصا، غار آبی،تله کابین و صخره بسیار زیبا و باشکوه «روشه» را از همه بیشتر دوست داشتم و صد البته شب نشینیهای من و آنجل بر روی صخره های دریای مدیترانه! لهجه فصیح آنجل که با کمی کشیدگی مخصوص خودش عربی صحبت میکرد مرا بیش از بیش به خلسه میبرد.یکی از آرزوهایم این بود که در یک شب بارانی کسی را که دوست دارم زیر باران ببوسم و این رؤیا در یکی از شبهایی که من و آنجل در خیابانهای جونیه قدم میزدیم به حقیقت پیوست. با خیال راحت همدیگر را زیر باران و بدور از هر گونه دغدغه و هراسی بوسیدیم و این یکی از لذت بخش ترین شبهای سفرم بود! از دو روز پیش که آمدم سرمای شدیدی خوردم و دیشب تا صبح در تب میسوختم. برای همین بیشتر از این توان نوشتن ندارم. مرسی به خاطر همه کامنتهای محبت آمیزتان. خیلی دوستتان دارم. خیلی...
خیلی وقت بود به یک مسافرت خوب احتیاج داشتم. اما در عملی کردن این تصمیم کمی تنبلی میکردم. هفته گذشته یک تصمیم قاطع گرفتم و همان روز هم آن را به مرحله اجرا گذاشتم. از هفته گذشته تا همین امروز کلی دوندگی کردم تا بتوانم چند روزی یک شهر با فرهنگی که برایم تازه گی دارد را ببینم. سه روز دیگر پرواز دارم. مقصدم بیروت است. البته یک روز هم به سوریه خواهم رفت. اولش قصد داشتم تنها بروم. ولی بعد احساس کردم شاید آنجا دلم بگیرد. (برای خودم هم غریب است. با وجود آنجل باز هم دلم میگیرد) برای همین از خواهرم خواهش کردم که همراهم شود و او هم بعد از کمی رایزنی با همسر مهربانش پذیرفت که بیاید. کمی هیجان دارم. ولی به طرز عجیبی احساس تنهایی میکنم. دلم گرفته است و بغض دارم. چند شب پیش به آنجل خبر دادم که تا چند روز دیگر میآیم. از آن شب که خبر آمدنم را دادم تا امروز دو سه بار تماس گرفته و با کلی ذوق و شوق خودش را آماده کرده تا ما را به اماکن دیدنی ببرد که لیدر تورمان نخواهد برد! دیشب به من میگوید هتل تان را هم دیدم خیلی شیک و قشنگ است. در ساحل جونیه! یک خط عربی هم برایتان گرفتم که در دسترس باشید! و خلاصه کلی واسه خودش برنامه ریزی کرده. غافل از اینکه من فقط هیجان دارم. اما شاد نیستم
میگویند شبهای بیروت زیباست و تنها دلخوشی ام همین است که منی که عاشق شب هستم از این شبهای زیبا لذت ببرم.اینهایی را هم که نوشتم فقط برای این است که در این دفتر ثبت شود. تا بعدها خودم که آنها را مرور میکنم. گذشته یادآوری شود. 

