تبریکهای اجباری
ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۳   کلمات کلیدی:

امروز از اون روزهایی که مجبوری هزارتا تبریک اجباری بگی! به زنان! اصلاً حس خوبی ندارم. اصلاً با این تفکیک های جنسیتی میانه خوبی ندارم! روز زن! روز مرد! روز دختر! جز اینکه یک عده ای یک عده دیگر رو در زحمت فراوان میاندازند واقعاً عایدی دیگری هم دارد؟ از صبح تب کردم که باید در صف گل فروشی و شیرینی فروشی معطل شوم و هزار تا تبریک خشک و خالی بشنوم و خودم تکرار کنم.سبز


یک عاشقانه آرام
ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱۸   کلمات کلیدی: عاشقانه آرام

چشمانم را می‌بندم. انگشتان زیبا و معصومش را جلویم می‌گیرد. لبخند شیرینی تحویلم می‌دهد و می‌گوید: شیدا جان می‌شود ناخنهای مرا بگیری؟ خنده ام می‌گیرد. من تا به حال ناخنهای هیچ مردی را نگرفته ام. با دقت هر چه تمامتر نخنهای مرتب و کوتاهش را کوتاه می‌کنم. احساس می‌کنم پیشنهاد این کار برای این بود تا بیشتر مرا زندگی کند! کارم که تمام می‌شود احساس زنی را دارم که به معنای واقعی زندگی را تجربه می‌کند! چشمانم را می‌بندم. روی یکی از صخره های زیبای دریای مدیترانه نشسته ایم.آرام کنار گوشم زمزمه می‌کند: دریا امشب بدمستی میکند شیدا! شروع به صحبت می‌کند. از سیر تا پیاز همه چیزهایی را که دلش می‌خواهد را برایم تعریف می‌کند. باران شروع به باریدن می‌کند. چتری را که تا دقایقی پیش مانند عصای موسی بالا و پایینش می‌کرد تا من احساس واقعی حرفهایش را بیشتر و بهتر درک کنم را باز می‌کند. می‌گوید: شیدا به نظرت در زیر این دریا ماهی‌ها هم پادشاه دارند؟ لبخند می‌زنم و هیچ نمی‌گویم. باران شروع به باریدن می‌کند. پالتویش را همراه ندارد. زمانیکه از هتل بیرون می‌آمدیم هوا آفتابی بود. اما هوای اینجا خیلی با نمک است. الان آفتاب است درست 10 دقیقه ای دیگر چنان ابری و بارانی می‌شود که باور نمی‌کنی. چشمانم را می‌بندم. شب است. روبرویم نماز می‌خواند. رکوع های سریع و سجده های کمی طولانی. بعد از نماز می‌گوید: احساس می‌کنم گلویم می‌سوزد. فکر کنم سرما میخورم. تازه یادم می‌افتد این سرماخوردگی من هم سوغات بیروت است! چشمانم را می‌بندم. صدای آهسته سین های مناجاتش در گوشم تکرار می‌شود. چشمانم را می‌بندم. آخرین جملاتش موقع برگشتم در فرودگاه که همراه با گریه ای آهسته بود در ذهنم مرور می‌شود! یاد روزی می‌افتم که بر بلندترین نقطه کلیسای حریصا پستی و بلندیهای لبنان را از نظر گذراندیم و من آن موقع به هیچ چیز فکر نمی‌کردم. هیچ چیز آنجل!


دلم برای روشه تنگ شده!
ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۸   کلمات کلیدی: بیروت

اگر می‌دانستم یک مسافرت هفت، هشت روزه اینقدر حالم را خوب می‌کند، خیلی زودتر از اینها اقدام می‌کردم. الان احساس می‌کنم مثل کامپیوتری که log off شده خیلی از چیزهایی که تا قبل از سفر باعث ناراحتی‌ام می‌شد را فراموش کرده‌ام. می‌گویند رنگ رخساره خبر می‌دهد از سر درون. واقعاً راست است. اینقدر پوست صورتم شاداب و تازه شده که هر کسی که مرا می‌بیند اول می‌گوید: از رنگ و رویت مشخص است که خیلی بهت خوش گذشته! به طرز عجیبی آب و هوای بیروت با جسم و روحم سازگار بود. بیروت را دوست دارم. هوایی معتدل و مرطوب (نه مثل شمال خودمان که رطوبتش خفه ات می‌کند) دریایی آرام و نجیب (این نجابتش را خودم حس کردملبخند) درختانی سبز و خرم که کوچکترین آثاری از دود و آ‌لودگی را روی برگهایشان نمی‌بینی. شب که می‌شد قورباغه ها شروع به آواز خواندن می‌کردند و برایم جالب بود که قورباغه ها ناله نمی‌کردند. خیلی شاد بودند. باور می‌کنید حتی می‌شد احساس خوشبختی را در چشمهای ریز حلزونهای چمنهای پارکها دید! بیروت زیباست و بیخود نیست که زمانی به عروس خاورمیانه شهرت داشت. تراس اتاقم رو به دریا بود و پنجره آنطرف اتاق رو به جنگل. آنقدر هوا تمیز بود که به هر جا که نگاه میکردی تا افقهای دور دستت را می‌توانستی به وضوح ببینی! در بیروت وسعت دید داری. غذاهای خوشمزه عربی به همراه آب و هوایی عالی ناخودآگاه حالت را بهبود می‌بخشد. از روزی که وارد فرودگاه رفیق حریری شدیم تا لحظه بازگشت آنجل لحظه ای مرا تنها نگذاشت و با این حساب من هیچ نیازی به لیدر تورمان نداشتم. کلیسای حریصا، غار آبی،تله کابین و صخره بسیار زیبا و باشکوه «روشه» را از همه بیشتر دوست داشتم و صد البته شب نشینیهای من و آنجل بر روی صخره های دریای مدیترانه! لهجه فصیح آنجل که با کمی کشیدگی مخصوص خودش عربی صحبت می‌کرد مرا بیش از بیش به خلسه می‌برد.یکی از آرزوهایم این بود که در یک شب بارانی کسی را که دوست دارم زیر باران ببوسم و این رؤیا در یکی از شبهایی که من و آنجل در خیابانهای جونیه قدم میزدیم به حقیقت پیوست. با خیال راحت همدیگر را زیر باران و بدور از هر گونه دغدغه و هراسی بوسیدیم و این یکی از لذت بخش ترین شبهای سفرم بود! از دو روز پیش که آمدم سرمای شدیدی خوردم و دیشب تا صبح در تب می‌سوختم. برای همین بیشتر از این توان نوشتن ندارم. مرسی به خاطر همه کامنتهای محبت آمیزتان. خیلی دوستتان دارم. خیلی... 


یک تنهایی عمیق!
ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٤   کلمات کلیدی: بیروت

بالاخره کار خودم رو کردمفرشتهخیلی وقت بود به یک مسافرت خوب احتیاج  داشتم. اما در عملی کردن این تصمیم کمی تنبلی می‌کردم. هفته گذشته یک تصمیم قاطع گرفتم و همان روز هم آن را به مرحله اجرا گذاشتم. از هفته گذشته تا همین امروز کلی دوندگی کردم تا بتوانم چند روزی یک شهر با فرهنگی که برایم تازه گی دارد را ببینم. سه روز دیگر پرواز دارم. مقصدم بیروت است. البته یک روز هم به سوریه خواهم رفت. اولش قصد داشتم تنها بروم. ولی بعد احساس کردم شاید آنجا دلم بگیرد. (برای خودم هم غریب است. با وجود آنجل باز هم دلم می‌گیرد) برای همین از خواهرم خواهش کردم که همراهم شود و او هم بعد از کمی رایزنی با همسر مهربانش پذیرفت که بیاید. کمی هیجان دارم. ولی به طرز عجیبی احساس تنهایی می‌کنم. دلم گرفته است و بغض دارم. چند شب پیش به آنجل خبر دادم که تا چند روز دیگر می‌آیم. از آن شب که خبر آمدنم را دادم تا امروز دو سه بار تماس گرفته و با کلی ذوق و شوق خودش را آماده کرده تا ما را به اماکن دیدنی ببرد که لیدر تورمان نخواهد برد! دیشب به من می‌گوید هتل تان را هم دیدم خیلی شیک و قشنگ است. در ساحل جونیه! یک خط عربی هم برایتان گرفتم که در دسترس باشید! و خلاصه کلی واسه خودش برنامه ریزی کرده. غافل از اینکه من فقط هیجان دارم. اما شاد نیستمناراحتمی‌گویند شبهای بیروت زیباست و تنها دلخوشی ام همین است که منی که عاشق شب هستم از این شبهای زیبا لذت ببرم.اینهایی را هم که نوشتم فقط برای این است که در این دفتر ثبت شود. تا بعدها خودم که آنها را مرور می‌کنم. گذشته یادآوری شود.


لبخند بزن دوستم!
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٤   کلمات کلیدی:

چند روزی است همینطور با خودم کلنجار میروم که دلم میخواهد آپ کنم ولی چه بنویسم! یعنی میدانم ولی دلم نمی‌آید که بنویسم! می‌پرسید چرا؟ خب وقتی می‌بینم این روزها چند تا از دوستانم غمگین هستند و به دلایلی حال و روز خوبی ندارند حالا من بیایم و بنویسم که وای مردم از خوشی و توجه! نه دلم نمی‌آید. فقط در حدی که در اینجا ثبت شود مینویسم. روزهای آرام و بدور از هیاهویی را می‌گذرانم. محبتهای آنجل دلم را گرم می‌کند و خدا می‌داند که ..... دیگر نمی‌توانم بنویسم.ناراحت

 


او را به من و مرا به او ...
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٩   کلمات کلیدی: او را به من و مرا به او باز رسان

به نظر شما فرق غولها با دیوها چیه؟

 

پینوشت: یارب تو مرا به یار دمساز رسان، آوازه دردم به هم آواز رسان

  آن کس که من از فرقت او بیتابم، او را به من و مرا به او باز رسان


همذات پنداری!
ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٤   کلمات کلیدی: کوالا

دو روز پیش عزیزی یک ایمیل برام فرستاد، حاوی عکسی با این عنوان:

این عکس که در خلال آتش‌سوزی جنگلهای میسیسیپی آمریکا گرفته شده به عنوان یکی از عکسهای برگزیده سال 2008 انتخاب شده است. جنگلبان در حال آب دادن به کوالای تشنه ای است که از آتش گریخته است.

بقدری این عکس روی من تأثیر گذاشت که با گذشت سه روز هنوز دارم بهش فکر میکنم و نمیدونم چرا به طرز غریبی با این کوالا احساس همذات پنداری دارم

!!!!!!!!


حوای عشق!
ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۳   کلمات کلیدی:

حوّای عشق! آدم ما بی گناه بود ... لب‌های دل‌فریب شما طعم سیب داشت!


← صفحه بعد